#بوی_نا_پارت_382
-شما بچه ها به کار ما بزرگترا چیکار دارین؟!این رسم و رسوم جدیده که کوچیکترا تو کار بزرگترا دخالت کنن؟!
«بازم نگین هیچی نگفت که حاج حسن این ور و اون ور رو نگاه کرد و گفت«
-اینجاها یه وقتی سر می بریدن والا! من تازه با این ابرام اقا با ترس و لرز خودمو رسوندم اینجا! واخ واخ واخ!صد رحمت به گردنه ي حسن اباد!
-شربتتون باباجون!
-من چیزي نمی خورم!
-اخه این طوري که بده!
-بد اینه که دختر ادم تو روي ادم واسته!
-من کی همچین جسارتی کردم باباجون!
-همین!همین که اومدي اینجا دیگه!
-اخه شما و عموجون باهم اختلاف سلیقه دارین و!...
-یه بار گفتی منم گفتم! ما خودمون می دونیم! شما چکار به کار ما دارین؟!
نمی فهمم والا!
«خلاصه حاج حسن اقا یه ساعتی اونجا مون و بعدش ابرام اقا از پایین زنگ زد و حاج حسنم از جاش بلند شد و لحظه
ي اخر گفت«
-ببین باباجون!این دفعه اومدم که نگی باباي بدي بودم اما امشب با شوهرت حسابی صحبت کن!دلم می خواد فردا یا پس فرداد که اثاثیه تون رو جمع کنین و برین خونه اي که خان عموت بهتون داده!وگرنه دیگه نه من نه تو!
«اینو گفت و خداحافظی کرد و نگینم دنبالش تا دم در ماشین رفت و بعد از سلام و علیک و احوالپرسی با ابرام اقا حاج حسن سوار ماشین شد و حرکت کردن!یه خرده که رفتن جلو حاج حسن گفت«
-جواد اقا لوله کش کو؟!
-رفت اقا!
-کارش رو کرد؟!
romangram.com | @romangram_com