#بوی_نا_پارت_381
-با کفش بیاین باباجون!در نیارین!
-نه بابا جون! رو فرش خونه که با کفش نمی رن!اونم این الونک!
«مگین به روي خودش نیاورد و صبر کرد تا حاج حسن کفش هاشو در اورد و رفت تو و نگینم پشت سرش و بعد دویید تو اشپزخونه و یه لیوان شربت درست کرد و زیر کتري رو هم روشن کرد و برگشت تو سالن و گفت
-خیلی خوش اومدین باباجون!لطف کردین!
-این فقط همینه؟!
-چی باباجون؟!
-خونه رو می گم دیگه!
«نگین با خجالت گفت«
-بله
-د همین دیگه!وقتی بچه ها سر خود بشن کار به اینجاها میرسه!
«نگین سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت که حاج حسن دنبال حرف رو گرفت و گفت«
-اندازه دیگه باباجون!راستش حقوق مهرداد به اون صورت نیس که...
ي حموم خونه ي خودت هس؟!
-شربتتون گرم میشه باباجون!
-دختر اینجا دق نمی کنی؟!
-دیگه چاره چیه؟
-اول خونه به اون خوبی رو حاج اقا عموت براتون گرفته!خب این کارا چیه می کنین؟!قهر کردن یعنی چی؟!لوس
بازي یعنی چی؟!
-خب ما نمی خواستیم بین شما و عمو جون...
romangram.com | @romangram_com