#بوی_نا_پارت_380
-خب منم که همینو گفتم نادون!اما چجوریش مهمه!
-اگه لجبازي رو بذاري کنار میشه جاهل!باید اینا رو از اون خونه کیش داد اورد اینجا!
-چه جوري؟!
-باید واسه چند روزم که شده با هم یکی شیم!هستی؟!
-هستم!
-بگو به این سوي چراغ!
-به این سوي چراغ!عجب ادم بددلی هستی تو!
«چند روزي از این قضیه گذشت و یه روز که نگین تو خونه شون تنها بود یه مرتبه سرزده حاج حسن زنگ خونه رو زد!نگین ایفون رو جواب داد و تا صداي باباش رو شنید و از تعجب خشکش زد و یه خرده بعد در رو باز کرد که حاج حسن گفت
-نگین!بابا!
-بله باباجون؟!
-کدوم واحد هستین شما؟
-واحد 10 باباجون!طبقه 4!بفرمایید
-خب!خب!
کمی بعد حاج حسن هن و هن کنون رسیده نرسیده گفت«
-اینجا کجاس باباجون!ادم یاد کتل خاکی جاده امامزاده داوود می افته!سر کوهه دیگه!نفسم بند اومد!
-سلام باباجون!شرمنده !بفرمایین ! بفرمایین خیلی خوش اومدین اما چرا بی خبر؟!مامان کجان؟! کاش می گفتین براتون گوسفند قربونی می کردم!
-این تعارفا چیه باباجون!
-بفرمایین! بفرمایین!
-صبر کن این وامونده ها رو از پام در بیارم بعد!
romangram.com | @romangram_com