#بوی_نا_پارت_378

-گریه؟!

-خنده!حالا خیالت راحت شد؟

-نه!بازم دلم میسوزه!

-دیگه براي چی؟!

-براي بابا و عمو!

-خب اونارو هم میذاریم پیش بچه مون تو پرورشگاه!

-دلم براي این میسوزه که با این سن و سال هنوز بزرگ نشدن!

-ادمایی که روي یه مساله ي غلط و اشتباه پافشاري و لجبازي می کنن هیچوقت بزرگ نمی شن!ولشون کن!اونم درست میشه!بیا!بیا یه تاکسی بگیریم و برسیم به خونه و زندگیمون.

«اما تا خواست حرکت کنه نگین دستش رو گرفت و گفت«

-پسر عمو!

-جون پسر عمو؟!

-خیلی دوستت دارم!

-چند تا ؟

-15 تا

6 تا مونده! -پس هنوز تا 20

-بیسواد!

-سوادم خوبه ریاضیم خرابه!

«حالا برگردیم پیش حاج عباس اینا رو بببینیم اونجا چه اتفاق افتاد.

وقتی نگین و مهرداد رفتن لیلا خانم و ساراخانم برگشتن تو ساختمون و رفتن تو سالن که حاج عباس گفت«


romangram.com | @romangram_com