#بوی_نا_پارت_377

-نگین جون تو چی میگی؟!هر چی تو بگی من گوش میکنم!

«نگینم اروم رفت طرف سارا خانم و بغلش کرد و بعدشم لیلاخانم رو بغل کرد و بی حرف راه افتاد طرف در خونه و مهردادم با یه خداحافظی دنبالش!

وقتی از خونه اومدن بیرون نگین زد زیر گریه و گفت«

-اخه چرا باید اینطوري بشه؟!

-غصه نخور عزیزم!طوري نشده که!فکر کن اصلا امروز وجود نداشته!

«گریه نکن براي بچه م بده«!

-دلم خیلی میسوزه مهرداد!

-ناراحت نشو !اینا سن و سالی ندارن!یه خرده که بزرگتر شدن سرشون می خوره به سنگ و دست از لجبازي ور میدارن!

ماهام که خونه زندگیمون رو داریم!می ریم سر خونه و زندگی خودمون!نکنه چشمت این خونه و لوازم و ماشین و این چیزارو گرفته؟!

-نه بخدا مهرداد!فقط دلم می سوزه!اخه هر دختر ارزو داره که یه همچین موقعیتی پیش خونوادش باشه!نه اینکه تک و تنها!...

مهرداد راستش من می ترسم !من هیچی از بچه داري و این چیزا نمی دونم!دلم می خواست مامانم بود که کمکم می کرد!

-مگه من مردم که تو تنها باشی!بیار جلو اون صورتت رو ببینم!

واي واي نیگا کن!انگار شوهرش مرده که اینجوري گوله گوله داره اشک از چشماش می اد پایین!

«بعد مهرداد با دست اشکهاي نگین رو پاك کرد و گفت«

-تو رو خدا اینجوري گریه نکن!من قلب درست و حسابی ندارما!یه دفعه دیدي پس افتادم!

-اخه می ترسم نتونم از عهده بزرگ کردن و تربیت بچه م بر بیام!

-اینکه چیزي نیس !خب بدنیا که اومد میذاریمش پرورشگاه که زیر نظر متخصصین تربیت بشه!خودمونم جمعه به جمعه می ریم بهش سر می زنیم!چطوره؟!

«نگین خندید»

-اهان!حالا خوب شد!گریه بر هردردي بی درمان دواست!


romangram.com | @romangram_com