#بوی_نا_پارت_374

-تکلیف این میزه معلوم نشدا!بیا مهرداد جون!

«مهرداد و نگین که داشتن می خندیدن زود خودشون رو جمع و جور کردن و مهرداد گفت«

-اقاجون ما هنوز طبقه ي بالا رو ندیدیم ا!اجازه بدین یه سر با مامان اینا بریم بالا رو ببینیم.بعد!

«بعدش 4تایی راه افتادن طرف پله ها و رفتن طبقه ي بالا.

حاج حسنم تا دید به حاج عباس تنها شدن و اروم راوم و زیر لبی گفت«

-ببینم!هنوز اونقدر خرفت نشدي که یادت نیاد به کمد می گفتی دولا بچه!حالا دیگه براي من پوزین شناس

شدي؟!واسه من دکوراتور شدي؟!

-تو چی ؟!یادت رفته گوشه ي حیاط لب باغچه می تمرگیدي و خیر سرت یه تپه کثافت می کردي که با سه تا افتابه تمیز نمی شد؟!حالا فقط سر توالت فرنگی می تونی خودتو راحت کنی و با بیده باید طهارت بگیري؟!اخه بد ترکیب زشت !برو جلوي اینه صورتت رو نیگا کن که با صدمن بتونه چاله چوله ها و چروك پروك هاش صاف نمی شه!حالا به من می گی داغون شدي؟!

-صورت من شکر خدا نه اونوقت و نه حالا احتیاجی به مرمت نداشته و نداره!تو بودي که عین سیریش می چسبیدي به ایینه و هی تیغ مینداختی به اون صورت لک و پیسیت!

-اخه ادم جلو مردم این حرفارو می زنه؟!گیرم درست اما تو باید بگی من به صورتم تیغ مینداختم؟!ابروي من ابروي تو نیس؟!

-لاالله الا الله!

-استغفرالله!

-بر شیطون لعنت!

-خدا می دونه از دست تو دلم می خواد این سرمو بکوبم به این دیفال!هیچ نمی فهمی ادم اینجا هس ادم اینجا نیس!همینجوري حرف می زنی!

-استغفر الله!

-لا الله الا الله!

«تو همین موقع سلیمان با چند تا ابمیوه برگشت و با شنیدن صداي زنگ نگین اینام از بالا اومدن پایین و همگی رفتن تو سالن و نشستن و شروع کردن به ابمیوه خوردن که نگین گفت«

-ببخشین تورو خدا !باید من پذیرایی کنم اما...

«همه شروع کردن به حرف زدن«


romangram.com | @romangram_com