#بوی_نا_پارت_375

-این حرفا چیه؟!

-شما که اماده نبودین!

-ایشالا وقتی جا افتادین!

-حالا وقت بسیار است!

«که یه مرتبه حاج حسن گفت«

-من حالا حالاها خیلی کار با شما دارم!تازه اول راهه!بذار نوه م به دنیا بیاد بهتون میگم!خیال دارم بعد از بدنیا اومدن نوه م دیه بازار نرم و بشینم تو خونه و سرمو باهاش گرم کنم!

«همه گفتن«

-ایشالا !ایشالا!

:که دوباره حاج حسن گفت«

-دیگه حاضر نیستم یه دقیقه م ازش جداشم!

«بازم همه گفتن«

-به امید خدا!به سلامتی!

«که حاج حسن ادامه داد و گفت«

-بعله!خیالاتی براش دارم!انقدر فکر کردم تا براش اسم انتخاب کردم!پدرم در اومده!شبا کلی فکر کردم تا این دو تا اسم رو پیدا کردم!

«اینجاي حرف که رسید ابمیوه جست توي گلوي حاج عباس و به سرفه افتاد!مهرداد فهمید الانه که باز یه شیري بپاشه براي همینم زود بلند شد و رفت طرف حاج عباس و همونجور که با کف دست می زد پشتش تا سرفه ش بند بیاد و گفت»

-خان عمو چرا دوتا اسم؟

-خب معلومه عمو جون!یا دختره یا پسر!اگه دختر بود که به امید خدا اسمش رو میذارم گل پسند!چه طوره؟«مهرداد یه نگاهی به نگین کرد و اروم گفت»

-عالیه عمو جون!اگرم پسر بود بذریم بوژنه!دیگه هیچ کدومم هیچ کجا احتیاج به معرفی و شناسایی ندارن!

«حاج حسن که درست متوجه نشده بود گفت»


romangram.com | @romangram_com