#بوی_نا_پارت_373

-بیا تا خان عموت نیومده سر این میزرو بگیر بذاریم اون ور!می ترسم کمر خان عمو ناراحت باشه!

-کدوم ور بذارم اقاجون؟

-اون ور دیگه!

-پس مبل ارو چیکار کنیم؟

-هان!خب میذاریم اونور!

-اونوقت تلویزیون و این راحتی ها رو کجا بذاریم؟

-میذاریم اینور!

-حالا چه کاریه این کار اقاجون؟!مگه همینجا که هستن جاشون بده؟!

-تو بیا کاریت نباشه!بیا دیگه الان حاج عمو می اد و یه دفعه کمرش ناکار میشه!

«تا مهرداد اومد بره جلو حاج حسنم در حالی که داشت کمربندش رو می بست با عجله از تو راهرو اومد بیرون و گفت«

اومدم!اومدم!شما زحمت نکشین حاج اقا!براي سن و سالتون خوب نیس!

-خیلی ممنون حاج اقا اما بنده یه سال از شما بزرگترم!

-درست می فرمایین حاج اقا اما شما زود خودتون رو داغون کردین!پریروز حاج علاءمی گفتن دیگه صلاح نیس حاج اقا عباس تنهایی تشریف بیارن بازار!یه وقت خدایی نکرده چشماشون سیاهی می ره و زبونم لال می افتن زمین و سرشون می خوره به یه جایی و پشیمونی بار میاد!البته من از اشتباه درشون اوردم و گفتم شما سن و سالی ندارین!

-عجب الحکایتا!کار ما تو بازار جایی کاسبی شده فقط اینکه این و اون ور از اشتباه در بیاریم!اتفاقا هفته ي قبل حاج رضا فکر می کرد دور از جون دور از جون هر چی خاك اونه عمر شما باشه شما ابوي بنده این!البته منم ایشون رو از اشتباه در اوردم و گفتم فقط حاج اقا کمی شکسته شدن و موهاشون یه هوا ریخته و بقیه م سفید شده که اونم علامت بزرگی و منزلت و تجربشونه!

-شما همیشه لطف داشتین اما اگه یادتون باشه زمان طفولیتم همه می گفتن حاج اقا عباس هفت هشت ده سال بزرگتر از سن و سالشون نشون می دن!

-لا الله الا الله!تا اونجا که من یادم می اد اون موقع که من تازه پشت لبام سبز شده بود شما ماشالا قاعده ي یه تپه ریش و محاسن روي صورت مبارکتون بود!یادمه همیشه من حسرت اون محاسن رو می خوردم و ابهت شمارو تحسین می کردم!

-خب البته اگه خاطرتون بیاد بنده به حرمت حاج اقا خدا بیامرز دست به صورتم می زدم اما شما دم به ساعت جلو ایینه بودین و با وسایل اصلاح به صورت مبارك تیغ مینداختین!

-حاشا ولله.نعوذبالله!تیغ و صورت من؟!

«بعد یه چشم غزه به حاج حسن رفت و گفت«


romangram.com | @romangram_com