#بوی_نا_پارت_371

والا من خودم که بالا سر کارا نبودم!عجله اي شد !فداي سرشون ! خراب شده یکی دیگه ! اما انگار چرخ گوشت این یکیه!

» رفت سراغ سر جعبه اي که سرخ کن توش بود و برش داشت و یه کم نگاهش کرد و گفت «

نه انگار ! فکر کنم این فلاسک یخه!

» حاج عباس اومد جلو یه گاه بهش کرد و گفت «

حاج اقا فلاسک براي چی گرفتین؟!یخچال که بود!

» مهرداد دوباره بلند شد و گفت «

اقا جون ببخشینا اما اون فلاسک نیست سرخ کنه!

چیه ؟!

سرخ کن!

ماهی تابه ست ؟!

نه اقا جون! سرخ کن برقیه ! یعنی همون ماهیتابه ي مدرنه!

» حاج عباس و حاج حسن یه نگاه دیگه به جعبه کردن و گذاشتن زمین که حاج عباس گفت «

بهتر نیست بریم تو سالن مبلا رو بچینیم؟!

« اینو گفت و اومد طرف سالن و حاج حسنم دنبالش و رفتن سر میز ناهار خوري که حاج حسن گفت «

عمو جون شما بیا کمک که اینو بزاریم اون طرف!

» مهرداد رفت جلو که حاج عباس گفت «

ببخشین حاج اقا ! اما اونجا که جاي میز ناهار خوري نیست!

پس کجا بزاریم؟!

تا بوده میز ناهار خوري رو میزارم پایین سالن!


romangram.com | @romangram_com