#بوی_نا_پارت_370
» حاج حسن همونجور که دستش رو گذاشت هبود به یخچال گفت «
البته شما صحیح می فرمایین اما یخچاله که جنس رو نگه می داره !اگه یخچال نباشه گاز دست تنها چه بکنه ؟!
» حاج عباس که رفته بود جلو گاز ایستاده بود گفت «
فرمایش شما متین اما کدبانوي خونه یه بار می ره سراغ یخچال اما صد بار باید با گاز سر و کله بزنه ! شما زحمت بکشین تشریف بیارین اینو فعلا بذاریم اینجا تا نوبت به یخچال برسه!
اجازه بفرمایین حاج اقا این یخچال فریزر عین کوه راه اشپزخونه رو سد کردن! اول باید اینا رو یه تکونی داد!
اونا که جاشون مقرره ! باید فکر گاز بود حاج اقا!
» نگین و مهرداد و سارا خانم و لیلا خانم مات شدن به این دو نفر که مهرداد زود رفت جلو و گفت «
اقا جون ؛ عمو جون ! اینا قبلا هر کدوم جاهاشون مشخص شده!گاز باید همون جا باشه که بعدا!هود براش بخریم!شیر گازم همونجاست ! یخچال و فریزرم باید همونجا باشه که شیر اب هست ! براي یخ سازش!
حاج عباس و حاج حسن که تازه متوجه شده بودن چه اشتباهی کردن خودشون رو از تنگ و تا ننداختن و حاج عباس گفت
می دونم پسر جون اما گاز اگه جلو پنجره باشه یه صفاي دیگه داره!خانم خونه یه ملاقه تو اش می زنه یه نگاه بخ بیرون می کنه!نمی دونم چرا این مهندسا فکر این چیزا نیستن!
» حاج حسنم گفت «
یخچالم صد البته باید دم شیر اب باشه اما می شه با دو متر شیلنگ یه خورده این ور و اون ورش کرد که عیار دست خانم خونه باشه!
» مهرداد یه نگاهی به هردوشون کرد و گفت «
ببخشین!اصلا حواسم به این چیزا نبود! حق با شماست!
» بعد رفت و رو یه مبل نشست و اونم مات شد به این دو تا که حاج عباس گفت «
نقدا یانا رو ول کنیم تا بعد !این خرده ریزا واجب تره !چیدن اینا خودش یه هفته کار می بره!
» بعد جعبه مولینکس چند کاره رو برداشت و یه نگاهی بهش کرد و گفت «
حاج اقا کاشکی به جاي این چرخ گوشتا یه دونه از اون مدل قصتبیا می گرفتین که اهنیه و یه عمر کار می کنه !این پلاستیکیا دو روزه می شکنه!
» حاج حسن اومد و یه نگاهی به جعبه کرد و گفت «
romangram.com | @romangram_com