#بوی_نا_پارت_368
» تو همین موقع سارا خانم که حالش بهتر شده بود دست نگین رو گرفت و گفت «
چیکار باید می کردم عزیزم ؟! تو که بابا ت ومی شناسی ! گفته بود...
تا اینجاي حرف سارا خانم که رسید حاج عباس و حاج حسن هر دو شروع کردن بلند بلند سرفه کردن و حاج عباس تند گفت
اقا سلیمان!
بعله حاج اقا!
بپر سر کوچه جند تا نوشابه و ابمیوه بگیر و بیار.
» بعد دست کرد تو جیبش که پول بده حاج حسنم دوید جلو و دست کرد تو جیبش و گفت «
اجازه بدین حاج اقا!
به خدا اگه بزارم!
والا اگه بشه!
بجون مهردادم نمی زارم!
بجون نگین امکان نداره!
این اصلا از پول شما نمی گیره!
مگه می شه ؟! جیب من و شما نداره!
زشته خدا شاهده!
شما دستتون رو از جیبتون در بیارین تا خدمتتون عرض کنم!
لا اله الا الله!
» مهرداد تند از تو جیبش پول در اورد و داد به سلیمان و یه چشمک بهش زد و گفت «
اقا سلیمان برو تا مغازه ها تعطیل نکردن!
romangram.com | @romangram_com