#بوی_نا_پارت_366


بعد مهرداد دست کرد تو جیبش و یه انعام به سلیمان داد و با نگین رفتن تو خونه ! واقعا که خونه ي قشنگی بود! «

دوتایی اتاق ها رو نگاه کردن و سالن و اشپزخونه و فرشایی که معلوم بود هول هولکی پهن کرده بودن و وسایل و لوازمی که با عجله چیده شده بود!

تو همین موقع زنگ زدن و حاج عباس و لیلا خانم اومدن.نگین اینام رفتن جلو درو نگین سلام کرد و دوید طرف لیلا خانم و پشت سرشم مهرداد!

لیلا خانم زد زیر گریه و نگین رو بغل کرد و یه خرده بعد نگین رفت طرف حاج عباس و اونم بغل کرد که نوبت به مهرداد رسید و رفت جلو لیلا خانم و گفت

اي مامان بی وفا یادت رفت که یه پسرم داري؟!

لیلا خانم یه نگاه چپ چپ به حاج عباس کرد و حاج عباسم سرشو انداخت پایین کهخ مهرداد لیلا خانم رو بغل کرد و ماچش کرد و گفت

عیبی نداره مامان جون زندگی همینه!

قربونت برم من که هر روز باهات صحبت می کردم و صداتو می شنیدم!

شنیدن کی بود مانند دیدن!؟ ولی عیب نداره!

» لیلا خانم همونجور که اشک هاشو پاك می کرد گفت «

تو راستمیگی اما....

» که حاج عباسم تند گفت «

حالا که دیگه گذشته ! از خونتون خوشتون می اد!

دست شما درد نکنه خیلی عالیه!

تو چی عمو جون ؟!

عالیه عمو جون!

» تو همین موقع یکی چند تا ضربه به در زد و سلیمان در رو باز کرد که حاج حسن اقا تند گفت «

پس چرا ایفون رو جواب نمی دین؟! سلام علیکم!

سلیمان که حاج حسن رو نمی شناخت بر گشت طرف حاج عباس که داشت می اومد جلو و تا فهمید طرف غریبه نیست از جلو در کنار رفت

romangram.com | @romangram_com