#بوی_نا_پارت_365


» مهرداد زنگ و زد و یه خورده بعد سرایدار ایفون رو جواب داد و تا مهرداد رو تو مانیتور دید و گفت «

سلام اقا مهندس!بفرمایین!

بعد درو باز کرد و نگین و مهرداد رفتن تو.یه حیاط بزرگ پر از گل و گیاه و دارو درخت!خیلی حخیلی قشنگ!یه ساختمون ویلایی دوبلکس با روکار خیلی شیک!

» یه خورده بعد که سرایدار اسمش سلیمان بود اومد و از همونجا سلام کرد

سلام عرض کردم اقاي مهندس!خوش اومدین!

» نگین و مهردا بهش سلام کردن و مهرداد گفت «

حاج اقا عباس نیومدن؟

نه اقاي مهندس اما همین یه خورده پیش زنگ زدن و گفتن الان راه می افتن !بفرمایین تو !از صبح تا حالا اینجا قیامت بوده!

چطور؟!

پنج نفر ادم اوردم اینجا رو نظافت کردن و هنوز تموم نشده یکی ماشین اورد یکی فرش اورد یکی یخچال اورد یکی فریزر اورد یکی گاز اورد یکی مبل اوزد یکی میز اورد یکیصندلی اورد یکی تلویزیون اورد یکی ضبط اورد یکی...

خب ! خب ! خب ! فهمیدم!

خلاصه اقاي مهندس اینجا دوباره شد کثافت ! مجبوري دوباره دادم تمیزش کردن !اما مبارکتون باشه ! چه ماشینی !

چه فرشایی ! چه یخچالی ! چه فریزري ! چه گازي ! چه تلویزیونی ! چه!...

» مهرداد یه نگاهی بهش کردو گفت «

اسم شما چیه؟

نوکر شما سلیمان.

اقا سلیمان ! اینایی که داري تک تک مگی اسمشون لوازم و و سایل خونه س ! یه کلمه بگی وسایل خونه ! ما خودمون تو ذهنمون تمام اینا رو تک تک و به اسم مجسم می کنیم ! خودتو انقدر زجر نده!

چشم اقا ! خلاصه خیلی قشنگن!

ممنون ! ممنون!

romangram.com | @romangram_com