#بوی_نا_پارت_364
توام خیلی اقایی نگین جون!
» نگین خندید و گفت «
راستش امروز خودم می تونستم وقتی بیرون بودم لواشک بخرك اما دلم می خواست تو بخري!
» مهرداد اروم دستش رو گرفت تو دستاش و فشار داد و گفت «
اگه بیاي بریم الان با هم قایم موشک بازي کنیم از این لواشکا می دم که یه لیس بزنی!
تو این خونه؟! قایم موشک؟!
اره ! می ریم تو اتتاق خواب قایم میشیم ! هم تاریکه و هم دنج و هم دور!البته دور از مزاحم!
!» بعد تا نگین اومد یه چیزي بگه و دستش و کشیده و همونجورم که داشت می خوند با خودش برد «
ده بیست سه پونزده ، هزار و شصت و شونزده ، هر کی میگه شونزده نیست ، هیفده هیجده نوزده بیست!
و بعد صداي خنده پیچید تو خونه! «
وقتی دو تا دل با هم یکی باشن تو ده متر جام می شه قایم موشک بازي می کرد!وقتی دو نفر عاشق هم باشن تمام دنیا مال اوناس و خونه شون می شه به بزرگی دنیا!
اون روز نگین اینا ناهار نیمرو خوردن و اندازه استیک بهشون مزه داد !مهرداد یه لقمه می گرفت و می ذاشت دهن نگین و می گفت ببین چه کباب خوشمزه ایه!نگینم می خورد و می گفت به به ! تا حالا یه همچنین کبابی نخورده بودم !بعد دو تایی می زدن زیر خنده و یه لقمه ي دیگه رو با عشق می خوردنکه طعم هزار تا غذاي خوشمزه رو می گرفت!
خلاصه چند ساعت بعد بلندشدن و لباس پوشیدن و از خونه اومدن بیرون و راه افتادن که برن طرف خونه ي
زعفرانیه.
یه تاکسی دربست گرفتن و سوار شدن و سه ربع بعد رسیدن جلو خونه و وپول تاکسی رو حساب کردن و پیاده شدن که نگین یه نگاهی به خونه کرد و گفت
خیلی قشنگه!
اره بد نیست!
یعنی الان بابا اینا و عمواینا اینجان؟
نمی دونم ! بیا زنگ بزنیم معلوم میشه !یه سرایدارم داشت اینجا!
romangram.com | @romangram_com