#بوی_نا_پارت_346


-ممنون!راستش گلومون خشک شده بود و گفتیم جاي چایی و این چیزا یه آبمیوه بخوریم که خاصیت م داشته باشه!

-نوش جون تون!بفرمایین!چی میل دارین؟

» حاج عباس گفت «

-من آب پرتقال می خورم.

» که حاج حسن تند گفت «

-صبح معده ي شما حاج آقا آب پرتقال رو جواب نمی ده!اسید داره!آب هویج بهتره!

-پس آب هویج بدین.دو تا.

چشم!چشم!بفرمایین،می آره خدمت تون.

» دوتایی رفتن ته مغازه نشستن که حاج حسن آروم آروم گفت «

-حاج عباس من آرزوم اینه که سرتو رو گل نیزه ببینم.نه فکر کنی که این آرزوي الان مه ها!نه!از بچگی این آرزو رو داشتم!

-مطمئن باش که این آرزو رو هم به گور می بري اما من دادم برات سفره انداختن که بحق ناله هاي دل زهرا هر چی زودتر خبر سکته ت رو برام بیارن!

-خبر تو رو باید بیارن که حداقل دو تا جون دل شون شاد بشه!

-فعلا که می بینی بچه م چه جوري بالام دراومد!

-بچه ي منو ندیدي!پشت به پشت م واستاده بود!

-پسر من...

-پاي بچه ها رو وسط نکشیم!

-پاي بچه ها رو وسط نکشیم!الهی خودت تکی یه مرتبه ور بپري حاج حسن که یه بازار از دستت راحت بشه!

-حاج عباس نامردي م حدي داره!اما تو از حد گذروندیش!

-حالا ببین براشون چیکارا بکنم!

romangram.com | @romangram_com