#بوی_نا_پارت_345
-الهی تو درد بگیري حاج عباس!چطور آشیونه ي این جوونا رو بهم زدي!
» حاج عباس م آخرین نگاه رو طرف هر دو کرد و بعد برگشت و گفت «
-الهی کوفت به اون تن و بدن ت بزنه حاج حسن که وجودت پر از نکبته!
-وجود من نکبته؟الهی به این وقت عزیز که یه سرطان بگیري که تا حالا شناخته نشده باشه و هیچ درمون نداشته باشه حاج عباس!
-الهی به حق این ساعت مبارك تن ت کرم بذاره حاج عباس!
» تو همین موقع چند تا بازاري بهشون سلام کردن «
-سلام علیکم حاج آقا عباس!
-سلام علیکم حاج آقا حسن!
-سلام علیم.
-سلام علیک.
-صبحکم الله!
-صبحکم الله بالخیر.
-صبح حضرت عالی بخیر.
» اونا که رد شدن و حاج عباس گفت «
-آدم عاقل دم دهنه ي بازار حرف می زنه؟
-بریم این آبمیوه فروشیه!
دوتایی راه افتادن و یه خرده بعد رسیدن به یه آبمیوه فروشی و رفتن تو.صاحب آبمیوه فروشی که میشناخت شون سلام کرد و گفت
-به به!چه اقبالی!خوش آمدین!صفا آوردین!
-ممنون!
romangram.com | @romangram_com