#بوی_نا_پارت_344


» حاج حسن دوباره مطلب رو گرفت و گفت «

-بله بله!بفرمایین!

» بعد با اجازه با ا جازه گویان از میون مردم رد شدن و رفتن طرف دهنه ي بازار و تا رسیدن و مهرداد گفت «

-حجره رو باز نکردین آقا جون!

-فداي سرت!شماها اینجا چیکار می کنین؟

-اومده بودیم شماو عمو جون رو ببینیم!

-ما رو؟!

» که نگین گفت «

-دل مون براتون تنگ شده بود!

» بعد به باباش نگاه کرد که حاج حسن اشک تو چشماش جمع شد و گفت «

-حالا بیاین بریم یه جا بشینیم.

» که نگین دوباره گفت «

-نه بابا جون!مهرداد چند ساعت مرخصی گرفته!باید برگردیم!

» مهردادم گفت «

-بعله عمو جون!می خواستیم شما رو ببینیم که دیدیم!

» بعد برگشت به حاج عباس نگاه کرد و گفت «

-اگه جریان دزده پیش نیومده بود که جلو نمی اومدیم!نمی خواستیم ناراحت تون کنیم!

حاج عباس و حاج حسن هیچی نگفتن و فقط نگاه شون کردن که اونام آروم خداحافظی کردن و از خیابون رد شدن و رفتن جلوتر و رفتن طرف ایستگاه مترو و رفتن پایین!

» حاج حسن اخرین نگاه ش رو کرد و بعد برگشت طرف حاج عباس و آروم گفت

romangram.com | @romangram_com