#بوی_نا_پارت_337
حالا تو دهنت رو باز کن!
» و وقتی مهرداد دهنش رو باز کرد نگین قاشق رو گذاشت تو دهنش و گفت «
خیلی خیلی دوستت دارم پسر عمو!چرا رفتی خونه به این بزرگی اجاره کردي؟!
یه اتاقم برامون کافی بود!
و واقعا راست می گفت ! با اون خنده ها، شوخی ها ،دوست داشتن ها، محبت ها، قربون صدقه رفتن ها، اون اپارتمان کوچولو براشون از صد تا قصر بزرگتر و قشنگ تر شده بود!یعنی اگه یه دختر و پسر همدیگه رو دوست داشته باشن ، تو یه اتاق فسقلی می تونن با هم زندگی کنن و خوشبخت باشن! بگذریم از اینکه پول خیلی چیزا هست اما همه چیز نیست!
خلاصه زندگی این دوتا جوون اینجوري شروع شد و یه هفته بعدم تمام وسایلشون رو کامل کردن.تو این مدتم یه زنگ سارا خانم به نگین می زد و یه زنگ لیلا خانم به مهرداد!یه بارم اومدن بهشون سر زدن!همشم گریه و زاري!خب دلشون براي بچه هاشون می سوخت و شور می زد!اونم یکی یدونه و عزیز دردونه که اونقدر ناز پروده بودن!اما این دوت ابا هم خوش خوش خوش بودن و مادراشونو دلداري می دادن.
مهرداد رفت سر کار ،تو کارخونه ي دوستش و اونجا شد مدیر داخلی و شروع به کار کرد.حقوقشم بد نبود!از صبح می رفت تا ساعت پنج.پنجم با عشق و علاقه بر می گشت خونه.نگینم از صبح که بلند می شد یه شامی درست می کردو یه دستی به خونه زندگیش می کشید و بعدشم دقیقه ها رو می شمرد تا شوهرش برگرده خونه و وقتی بر می گشت دیگه صداي خنده از تو خونه قطع نمی شد و وقت خوابمکه می رسید دوتایی انگار که قراره بهشون جایزه ي خوشبختی بین المللی رو بدن می پریدن و می خوابیدن!
خلاصه خیلی خیلی خوشبخت بودن!
» یه ده روز از این جریان گذشت که یه روز نگین به مهرداد گفت
پسر عمو؟!
جونم دختر عمو؟
می گما!تو دلت براي عمو تنگ نشده؟
تو دلت تنگ شده؟
یه کوچولو!
چاخان می کنی دختر عمو!
خب یه بزرگ!
اهان!حالا راست گفتی!
خب الان باید چیکار کنیم؟
اهان!راهش اینه که فردا من یه خورده دیرتر برم کاخه و صبح دوتایی بریم بازار نزدیک حجره شون!بعد صبر کنیم تا بیان و از دور ببینیم شون! چطوره؟!
romangram.com | @romangram_com