#بوی_نا_پارت_336
دروغ نگو دیگه!
» بعد قاشق رو گذاشت تو بشقاب و یه خورده عقب نشست و گفت «
فکر می کردم برنج درست کردن خیلی اسونه!
» بعد یه کوچولو اشک تو چشماش جمع شد و گفت «
زنی که حتی نمی تونه!....
» که مهرداد اومد تو حرفشو گفت »
اوپ اوپ اوپ اوپ! گریه نکنی ا!الان خونمون کوچولو می شه!
» نگین نگاهش کرد که مهرداد گفت «
اولا برنجت که عالی شده ! بعدشم ! مگه همه از روز اول اشپزي بلد بودن ! ادم کم کم یاد میگیره!
اخه!....
اخه نداره دختر عمو جون!اصلا می دونی چرا برنجت به نطرت شفته اومده؟! براي اینکه رفتی اون ور میز نشستی!پاشو بیا اینور بغل من ببین چه برنجی شده!اونوقت انگشتاتم باهاش می خوري!
اینو گفت و بشقاب نگین رو از اون ور برداشت گذاشت پیش بشقاب خودش و دست نگین رو گرفت و کشید.نگینم بلند شد و با خنده اومد رو کاناپه بغل مهرداد نشست و بعد به مهرداد یه قاشق برنج و نیمرو برداشت و گرفت جلو نگین و گفت
دهنت رو وا کن!
» نگین با خنده دهنش رو باز کرد و مهرداد قاشق رو گذاشت تو دهنش و گفت «
حالا بخور ببین چه طوره؟!
» نگین همونجور که می خندید شروع کرد به خوردن و بعد گفت «
چه خوب شد!
اون شفته اي مال اونور میز بود!غذاي اونوریا شفته شده اما مال ما عالیه!
» نگین قاشق مهرداد رو پر از برنج کرد و گفت «
romangram.com | @romangram_com