#بوی_نا_پارت_335
واي خدا جون چقدر بامزه!
» بعد شستشون و توش اب ریخت گذاشت رو گاز و گفت «
منم باید دنبال یه کار بگردم.
عجله نکن!فعلا لزومی نداره.غیر از اون تو باید به فکر بچمون باشی!می دونی که چقدر برام عزیزه!هر دوتون!
» نگین با خنده دست گذاشت رو شکمش و گفت هستم!
بعد مهرداد خندید و بلند شد و رفت طرفش و یه لحظه بعد صداي خنده نگین بلند شد!از اون خنده هاي از ته ته دل! تقریبا سه ربع بعد غذا حاضر بود و چون میز ناهار خوري نداشتن بشقابارو گذاشتن رو میز وسط سالن و نگین غذارو اورد و براي مهرداد کشید و نیمرو ام براش گذاشت و خودشم نشست و دوتایی مشغول خردن شدن که مهرداد گفت :
به به ! به به !چقدر خوشمزه درست کردي!
مرسی ! ممنون!
» بعد نگین مشغول خوردن شد و تا دو تا قاشق خورد و گفت «
مهرداد؟!
جون مهرداد!
تو به این میگی خوشمزه؟!
خب اره!
این یه خرده چیز شده که!
چی شده؟
شفته!
شفته شده؟! چی؟
برنجش!
معاذاللع ! برنج به این خوبی!
romangram.com | @romangram_com