#بوی_نا_پارت_334

» مهرداد رفت رو مبل نشست و همونجور که کار کردن نگین رو تماشا می کرد گفت «

تلویزیونم باید بخرم! ضبطم می خوایم!

حالا یکی یکی میخریم!دنبال کار رفتی؟

اره قراره برم پیش یکی از دوستام.

کارش چیه؟

یه کارخونهی تولید فویل.

خیلی خوبه!

بهش گفتم از هفته ي دیگه می ام.

عالیه!وضع اقتصادیمون الان چجوریه؟

خب البته یه خرده با نوسانات بازار رو به رو شدیم اما بد نیست!

از عمو گرفتی؟

نه پس انداز خودمه.

منم یه مقدار پس انداز دارم.

نه لازم نیست.خودم دارم.

چه فرقی می کنه؟!

حالا اگه لازم شد!

کتري و قوري نخریدي؟

چرا !ته اون کابینت اخریه!درش نیاوردم.

.» نگین در کابینت رو باز کرد و کتري و قوري رو در اورد «


romangram.com | @romangram_com