#بوی_نا_پارت_338

عالیه!

.» فرداش نگین و مهرداد بلند شدن و سوار تاکسی و اتوبوس ومترو و خودشون رو رسوندن به بازار «

حجره عمو کجاست مهرداد؟

نزدیک همن.یه خورده فاصله دارن.

چطوره هنوز باز نکردن؟

می ان دیگه الاتن.اوناهاش!اون حجره ي بابامه هفتاد هشتاد متر جلوتر حجره ي عموئه!

اونو می دونم.

خب!تو برو نزدیک حجره ي عمو.منم همین جاها چرخه میزنم تا بابام بیاد !فقط جلو نري ها!می بیننت!

باشه!از دور نگاهش می کنم!

واقعا تف به این روزگار!

چی ؟!

ببخشین! ولی اخه ببین چه روزگاري شده که ادم می خواد یه نظر باباشم ببینه باید جاسوس بازي در بیاره!

نگین زد زیر خنده و از مهرداد جدا شد و رفت یه مقدار جلو تر و یه گوشه همون دوروورا شروع کرد به راه رفتن و حجره هایی رو که باز شده بود نگاه کردن.

یه نیم ساعتی که گذشت اول سرو کله ي حاج حسن پیدا شد ! نگین زود خودشو کشید کنار!حاج حسنم همونجور که داغشت دعا می خوند رفت طرف حجره ش و به دو تا جوون که جلو حجره ش نشسته بودن و معلوم بود کارمند و فروشنده ي حجره ان گفت

یه جارو می زدین اول صبحی!

» اون دوتا تند از جاشون بلند شدن و سلام کردن «

سلام حاج اقا.

سلام حاج اقا.

صبحکم الله!یه جارو.


romangram.com | @romangram_com