#بوی_نا_پارت_313


-آخه اینجوري که نمی شه مادر!

-حالا می بینیم که می شه یا نه!مهرداد هر وقت یه جا رو بگیره و به من بگه،من باهاش می رم!شمام گوش بابا رو پر کن که بدونه!

سارا خانم که دید نگین هم عصبانیه و هم خیلی مصمم،دیگه هیچی نگفت و از اتاقش اومد بیرون. «

» فردا صبحش مهرداد راه افتاد و چند تا آژانس مسکن رو سر زد و بعدش با نگین تماس گرفت

-الو،نگین خانم جوکار فرد اعلا؟

» نگین خندید و گفت «

-بعله،بفرمایین!

-بنده مهرداد خان جوکار فرد اعلا هستم!می تونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟

» نگین با نازو خیلی قشنگ گفت «

-نخیر!

-چرا؟

-چون من یه زن شوهر دارم!

-خب منم یه مرد زن دارم!این به اون در!حالا بیا صحبت مون رو بکنیم!

-نه،نمی شه!

-دیگه چرا؟

-چون من شوهرم رو خیلی خیلی دوست دارم!

-خب منم زن م رو خیلی دوست دارم!این به اون در!حالا بیا صحبت مون رو بکنیم!

-بازم نمی شه!

-این دفعه چرا؟

romangram.com | @romangram_com