#بوی_نا_پارت_312


آشناهام!تو دیگه وقت شوهر داري و بچه داري ته!شرکت می خواي بري چیکار؟!الان که دیگه یه دنیا کار سرت ریخته!مسئولیت داري!تعهد داري!به شوهرت!به بچه ت!

-آخه آقا جون!...

-آخه بی آخه!دیگه حرف نباشه!اون پسره طفل معصوم الان امیدش به منه!من عموشم!بعد از پدرش حکم پدري دارم!تازه!مگه دلم راضی می شه برادز زاده م رو گرفتار ببنیم و ساکت بشینم!اون اگه از خونه زده بیرون به اتکاي عموش بوده!منم آدمی نیستم که اینجور وقتا پاره ي جیگرمو ول کنم به امان خدا!

» سارا خانم از جاش بلند شد و گفت «

-یادت رفت امروز حرف از چی می زدي؟یادت رفت فکر می کردي آبروت داره می ره؟دست وردار از این کارات!یه جا رو براشون بخر برن سر زندگی شون و دعات کنن!آخه این کینه چیه شماها دارین؟!

-خانم شما کاري به این کارا نداشته باش!من بچه نیستم که کسی نصیحتم کنه!کارمم خودم خوب بلدم!حرفمم همونه که گفتم!مهرداد باید بیاد بازار و همینجام زندگی کنه!

-اگه نیومد چی؟!

-دیگه خودش می دونه!اگه زن و بچه ش رو می خواد باید بیاد!شمام نگین خانم از فردا لازم نیس بري شرکت!زیور خانم!ریور خانم!

» زیور خانم که تو آشپزخونه همه چیز رو شنیده بود اومد بیرون و گفت «

-بعله حاج آقا؟!

-یه چایی وردار بیار بخورم و برم کپه ي مرگم رو بذارم!

-چشم حاج آقا!دور از جون!

نگین یه نگاهی به حاج حسن و بعدش به سارا خانم کرد با عصبانیت برگشت و رفت طرف پله ها ورفت بالا.سارا خانمم که می دونست این جور وقتا دیگه حرف زدن با حاج حسن فایده نداره و کار رو بدتر می کنه،دنبالش رفت و وقتی رسید تو اتاق و نگین رو اونقدر ناراحت دید که نزدیک به گریه کردن بود گفت

-ناراحت نشو مادر جون!این الان یه چیزي داره می گه!فردا خودم راضی ش می کنم!

-مامان جون فقط اینو بدونین!من مهرداد رو تنها نمی ذارم!من شوهرم رو تنها نمی ذارم!

-درست می شه عزیزم!

-اگه بابا بخواد لجبازي کنه و منو وسیله ي انتقام گرفتن از عمو بکنه،مطمئن باشین که بلدم چیکار کنم!

-این جور وقتا باید با زبون خوش کار رو درست کرد!

-چه با زبون خوش،چه بی زبون خوش!

romangram.com | @romangram_com