#بوی_نا_پارت_307
بابام ناراحت می شه خودت که می دونی!
» بازم نگین ساکت شد که مهرداد گفت «
خودتو ناراحت نکن !درست می شه.حتما فردا یه جارو اجاره می کنم.فعلا برو بگیر بخواب تا ببینم خدا چی می خواد!
خلاصه خداحافظی کرد و تلفن رو قطع و یه خورده بعدم رفت که بگیره بخوابه!با اعصاب خرد و خراب! «
از اون طرف نگین که خیلی ناراحت شده بود براي اینکه به باباش نشون بده مهرداد چقدر پسر خوبیه رفت پایین تا رسید تو سالن گفت
فهمیدین چی شدبابا جون؟!
حاج اقا ! حاج اقا ! این هزار بار ! حالا بگو چی شده!
عمو جون مهرداد رو از خونه بیرون کرده!یعنی مهرداد به خاطر من از خونه اومده بیرون!
« سارا خانمیه لحظه مات شد به نگین و بعدش از جاش بلند شد و تند گفت «
کجاس الان ؟!
خونه ي دوستش!
خب می گفتی بیا داینجا!
گفتم ! اما نمیاد!
حالا می خواد چیکار کنه!؟
گفت فردا یه جارو اجاره می کنه که زودتر برم اونجا!
» حاج حسن مثل برق تو ذهنش حساباشو کرد و اروم گفت «
شلوغش نکنین ! شلوغش نکنین بذارین ببینم چیکار باید کرد.خانم بشین بی خودذي هیجان زده نشو!
سارا خانم نشست سارا خانم نشست که حاج حسن به نگین گفت
ببین بابا جون الان ببین بابا جون الان بهترین موقعیته!
romangram.com | @romangram_com