#بوی_نا_پارت_308
-بابا جون اینطوري که خیلی بد شد آخه!من نمی خواستم اینجوري بشه!
-اتفاقا بر عکس!اینطوري عالی شد!
-کجاش عالیه بابا جون؟درسته که مهرداد مثل یه مرد عمل کرده اما من الان وجدانم ناراحته!کاشکی...
» حاج حسن اومد تو حرفش و گفت «
-براي چی؟!
-آخه چرا باید اینطوري بشه؟
-طوري نشده که!پدر و پسرن!یه خرده اختلاف شون شده!چهار روز دیگه م با هم آشتی می کنن!
» نگین ساکت شد که سارا خانم گفت «
-به امید خدا!بابات راست می گه مادر جون!
-حاج آقا!حاج آقا!این دو هزار بار!
» سارا خانم یه نگاهی به حاج حسن کرد و بعد به نگین گفت «
» حاج حسن با یه لبخند مرموزو کمرنگ گفت »! -مطمئن باش که یه هفته ي دیگه با هم آشتی می کنن
-من خودم آشتی شون می دم!
» سارا خانم متوجه لبخند عجیب حاج حسن شد اما نگین نفهمید و با ناراحتی گفت «
-آخه انگار عمو جون از کارخونه م...
» دیگه بقیه ي حرفش رو ادامه نداد که حاج حسن تند پرسید «
-از کارخونه م چی؟!
» نگین براي اینکه مثلا نشون بده دختر محکمی یه و در لحظات سخت می تونه قوي باشه گفت «
-خبر مهمی نیست بابا جون!مهرداد حتما یه کاري براي خودش پیدا می کنه!فوق لیسانس داره!تا اون وقت م من می تونم خرج مون رو در بیارم!
romangram.com | @romangram_com