#بوی_نا_پارت_290
-خب!خب!دست و پاتو گم نکن!
«اما نگین دیگه صبر تکرد تا حرف حاج حسن تموم بشه و تند از پله هاي تراس رفت پایین به استقبال شوهرش!
نزدیک در حیاط دوتایی به هم رسیدن!زن و شوهر به از دوهفته ماه عسل و چند هفته جدایی!
نگین تا چشمش به مهرداد افتاد و زد زیر گریه!مهردادم اومد جلو یه نگاهی بهش کرد و گفت«
-دیدي دختر عمو چقدر زود رسیدم؟!
«-نگین همونجور که گریه می کرد خندید.مهرداد اروم دست کشید به صورتش و اشک هاشو پاك کرد و گفت«
-یه عروسی برات گرفتن و صد بار اشکت رو در اوردن!
«بازم نگین خندید«
-گریه م نکن دیگه !حیف!حیف این چشماي قشنگ نیس که انقدر ازشون اشک بیاد پایین؟!بچه م چطوره؟!براش اسم نذاشتی؟
«نگین بازم خندید و گفت«
-فعلا همون بچه بهش بگی خوبه.
«مهرداد نگاهش کرد و اروم گفت«
-خیل دلم برات تنگ شده دختر عمو!
-منم خیل دلم برات تنگ شده پسر عمو!
«بعد یه مرتبه و بی اختیار دوتایی هیچی...
کمی که گدشت و زن و شوهر یه خرده همدیگرو دیدن مهرداد گفت«
-عمو اینا کجان؟
-تو تراس منتظر تو هستن.
-پس بریم و منتظرشون نذاریم!راستی نفهمیدي بچه مون که بدنیا میاد مدرك تحصیلیش چیه؟
romangram.com | @romangram_com