#بوی_نا_پارت_291

«نگین با عشق بازوي مهرداد رو گرفت و سرش رو تکیه داد بهش و همونجور که اروم اروم می رفتن طرف خونه به حرفاي حهرداد گوش میداد ئ می خندید و لذت می برد«!

-کاشکی از دکتر سوال می کردي این بچه که بدنیا می اد چند سالشه؟چند تا کار کرده؟!اب بندي کرده؟!

-پرسیدم!دکتر گفت صفر کیلومتره!

-اهان !چه خوب !گفتی اسمش چیه؟

-بچه!همون بچه فعلا!

-عجب سم قشنگ و مرموزي!ادم نمی فهمه دختره یا پسره!یه دقیقه میدي من بغلش کنم؟!

«نگین قاه قاه خندید و گفت«
فعلا نمیشه!

-پس بذار مامانش رو بغل کنم که هردو رو بغل کرده باشم!

«نگین تازه می فهمید که این چند وقته چقدر تنها بوده!همونجور که غرق لذت و شادي بود از مهرداد پرسید«

-به عمو اینا گفتی؟

-فعلا نه!

-باید بگی دیگه!

-میگم!بذار اول با عمو حرف بزنم بعد!

«خلاصه دوتایی رسیدن دم تراس و مهردا از همون جا به حاج حسن و سارا خانم که در حال بلند شدن از جاش بود سلام کرد«!

-سلام عمو جون!سلام زن عمو جون!

«سارا خانم جوابش رو داد و رفت طرفش و با گرمی ازش استقبال کرد!حاج حسنم اروم از جاش بلند شد و وقتی مهرداد دوباره بهش سلام کرد و رفت جلوش گفت«

-سلام بی وفا!چه عجب؟!یاد ما کردي!

«مهرداد تند رفت و عوش رو بغل کرد و صورتش رو ماچ کرد و گفت«

-هر جا باشم زیر سایه تونم عمو جان!

romangram.com | @romangram_com