#بوی_نا_پارت_289
دوباره ترس افتاد تو دل نگین اما حرفهاي مهرداد یادش اومد و صداش تو گوشش پیچید و کمی دلش گرم شد ولی چشمش رفت طرف در خونه و گوشش به زنگ
-بیا بشین بابا جون ببینم!
» نگین آروم رفت رو یه صندلی نشست که حاج حسن گفت «
-از من دلگیر نباش دخترم!من خیر و صلاحت رو می خوام!میترسم این گور به گور شده اذیتت کنه!دیدي از یه خونه دریغ کرد!می خواست منو بچزونه وگرنه خبر دارم که ده تا خونه رو خالی انداخته!می خواد تو رو ببره اونجا جیگر منو بسوزونه!
» سارا خانم آروم گفت «
-مرد ذهن این دختره رو خراب نکن!این باید با اونا زندگی کنه!عموشه!پدر شوهرشه!اونم آدمی نیست که دخترمون رو ببره تو خونه شو و اذیتش کنه!
-من کی گفتم می بره و اذیتش می کنه!اتفاقا اگه نگین بره اونجا می شه تاج سر حاج عباس!اون گمراه می خواد منو بسوزونه!با اینا کاري نداره!وگرنه من می دونم که جون شه و جون نگین و نوه ش!مثل خود من!شما اونو نمیشناسین!حالا کی راه افتاده!؟
«نگین اروم گفت«
-یه بیست دقیقه اي میشه.
-کجا بود؟!
-انگار کارخونه!
-کاشکی می گفتی اروم بیاد!حالا یه تصادفم میکنه!
-نه گفتم یواش بیاد!
-خانم صدا بزن زیور یه قوري چاي بیاره!میوه شیرینی داریم تو خونه!
-بعله !همه چی هست!زیور خانم !زیور خانم!
«از اون ور مهرداد همونجور که تند و سریع می اومد طرف خونه ي نگین اینا کمی با خودش فکر کرد و اروم شد و عقلش به احساسش چیره!هرچی بود حاج حسن پدر زن و عموش بود!
سر راه یه دسته گل قشنگ گرفت و خودشو رسوند به خونه ي عموش و ماشین رو پارك کرد و پیاده شد و زنگ خونه رو زد.نگین تا صداي در بلند شد انگار دنیا رو یه جا بهش دادن!مثل برق از جاش پرید و گفت«
-مهرداده
«حاج حسنم تند گفت«
romangram.com | @romangram_com