#بوی_نا_پارت_115
» بعد حاج عباس آروم گفت «
-بگو حاج عباس خیلی دعاگوئه!
» لیلا خانم آروم گفت «
-این چیزا چیه می گی آخه؟!
-شما بگو کاریت نباشه!من دارم معامله می کنم یا شما؟!
» لیلا خانم همونجور که حرص می خورد دستش رو از رو گوشی برداشت و گفت «
-معذرت می خوام سارا خانم!متوجهین که؟!
» سارا خانمم که جریان رو فهمیده بود با خنده گفت «
-کاملا!کاملا!
حاج آقا عباس خیلی دعاگو هستن!
بله؟!
» حاج حسن که بله ي با تعجب سارا خانم رو شنید تند بهش اشاره کرد که سارا خانم گفت «
-ببخشین!یه لحظه گوشی خدمت تون!
» بعد دستش رو گذاشت و گوشی که حاج حسن آروم گفت «
-چی می گن؟!هر چی می گن کلمه به کلمه به من بگو!
» سارا خانمم آروم گفت «
-می گن حاج عباس...
-حاج عباس نه خانم!حاج آقا عباس!
-بعله!می گن حاج آقا عباس خیلی دعاگو هستن!
romangram.com | @romangram_com