#بوی_نا_پارت_114
حالا نگین کجا بود؟از همون موقع که رسیدن خونه،نگین رفت بالا تو اتاقش و لباس شو عوض کرد و نشست رو تختش.دلش می خواست گریه کنه!حالا چرا؟!چون عاشق مهرداد شده بود و براش خیلی عجیب که چرا!؟
خب چراش معلومه!یه وقتایی دیدین که مثلا تو خیابون به یه کسی برمی خورین و احساس می کنین سالهاس که میشناسینش؟!یا مثلا یه صحنه اي رو می بینین و یادتون می اد که قبلا م این صحنه رو دیدین!؟یا مثلا جایی براي اولین بار می رین اما می بینین که قبلا م اونجا بودین؟!
خب نگین م تقریبا یه همچین حالتی شده بود!حالا یا بنا به مسائل ژنتیک یا فوق طبیعه یا هر چیز دیگه اما گریه ش براي عاشق شدن ش نبود!براي این بود که نمی تونست احساسات ش رو بیان کنه!مهرداد این شانس رو داشت که راحت بره و یا به مادرش یا به پدرش بگه که عاشق شده و می خواد زن بگیره اما این کار رو نگین نمی تونست بکنه!
خلاصه یه خرده گریه کرد و بعد رفت تو فکر که چی می خواد بشه!؟با دشمنی اي که بین پدرش و عموش بود ،تکلیف عشق این دو تا چی می شد؟!منتظر فردا بود که مهرداد تلفن کنه و بفهمه تو خونه ي اونا چه خبره!همه ش دلش شور می زد که تا مهرداد یه کلمه در مورد ازدواج با دختر عموش حرف بزنه و پدرش مخالفت کنه!تو همین فکرا بود که تلفن زنگ زد!شدیدا کنجکاو شد و آروم در اتاقش رو باز کرد و اومد بیرون و از پله ها اومد پایین و نزدیک سالن گوش ایستاد!حالا برگردیم و ببینیم این مکالمه چی بود!حاج عباس شماره رو گرفت و گوشی رو داد به لیلا خانم که تا دو تا بوق زد اون طرف جواب داد
سارا خانم- بعله!؟
لیلا خانم- سلام سارا خانم!شب تون به خیر!لیلا هستم!
» سارا خانم یه لحظه گوشی تو دستش ،مات شد به حاج حسن که یه لبخند پیروزمند رو لباش بود و بعد تند گفت «
-سلام از بنده اس لیلا خانم!شب شما بخیر!حالتون چطوره؟
-ممنون خانم.متشکر!شما چطورین؟حاج اقا چطورن؟
-خیلی خیلی ممنون!سلام دارن خدمت تون!حاج آقا چطورن؟ایشونم سلام می رسونن!نگین جون چطوره؟خوبه؟
-ممنون!دست بوس شماس!
-روي ماه ش رو می بوسم!ببخشین یه لحظه گوشی خدمت تون!
» بعد دستش رو گذاشت جلو تلفن و به حاج عباس آروم آروم گفت «
-آخه حالا چی بگم؟
» مهرداد از همون بغل گفت «
-حاج آقا!بگو حاج آقا حسن او یه لنگه زعفرون رو زود بفرسته حجره!
» حاج عباس یه نگاه بهش کرد و بعد گفت «
-ساکت می شی یا قطع کنم؟
-چشم حاج آقا!چشم!
romangram.com | @romangram_com