#بوی_نا_پارت_113


-چه کسی بهتر از برادرزاده م!دیده شناخته!مطمئن!قوم و خویش!

-پسر عمو دختر عمو ازدواج شون خطرناکه!

-الان دیگه دوره و زمونه عوض شده!انقدر علم پیشرفت کرده که دیگه این حرفا نیس!

-فعلا که یه ساعت دو ساعت همدیگه رو دیدن و تموم شده رفته پی کارش!

» حاج حسن یه نگاهی به سارا خانم کرد و بعد یه فکري کرد و گفت «

-زیور خانم!

-بعله حاج آقا!؟

-اون گوشی تلفن رو بیار بذار اینجا!

-چشم آقا!

» سارا خانم یه نگاهی بهش کرد و گفت «

-می خواي چیکار کنی؟

-هیچی!

-نکنه یه وقت بهشون تلفن کنی!

-فکر کردي انقدر دیوونه م ؟!

-پس براي چی می خواي؟!

-همینجوري!اما اگه تلفن زنگ زد،شما زود ور دار!

زیور خانم تلفن رو اورد و گذاشت رو میزي که جلوي سارا خانم بود.سارا خانم داشت حاج حسن رو نگاهش می کرد که یه مرتبه تلفن زنگ زد!از صداش یه مرتبه سارا خانم از جاش پرید که حاج حسن گفت

-خودشه!وردار!فقط هر چی گفتن و زود همون موقع به من برسون چی می گن!فهمیدي خانم؟

-بعله!بذار ببینم کیه اول!چه دل خوشی داري شما!

romangram.com | @romangram_com