#بوی_نا_پارت_109


-حالا شماره تلفن شون رو از کجا گیر می آري؟

-دارم!

-داري؟!چطور؟!

-دارم دیگه!

-این چه قهریه که شماره تلفن شون رو داري؟!

-آدم باید از دشمن ش اطلاعات کافی داشته باشه!کو اون گوشی؟

از اون طرف وقتی حاج حسن و سارا خانم و نگین رسیدن خونه و کاراشون رو کردن،حاج حسن رفت تو سالن و لم داد رو یه کاناپه و زیور خانم براش چایی اورد و میوه و گذاشت رو میز که سارا خانمم اومد و نشست و گفت

-میوه برات پوست بکنم؟

-نه!

-چایی ت رو بخور!

-نمی خوام!

-چی شده باز؟!

-هیچی!

-پس چرا ناراحتی؟!

-از دست این خدانشناس!

-باز دیگه چی شده؟!امشب که خبري نبود!تو حیاط چیزي بهت گفت؟

-نه!

-پس چی؟

-آخه چرا باید من یه برادرزاده مثل مهرداد داشته باشم و تا حالا ندیده باشم ش؟

romangram.com | @romangram_com