#بوی_نا_پارت_102
-فردا؟!
-خب آره!
-نمی شه الان حرف بزنین؟
-چه فرقی داه؟گیرم الان حرف بزنم!الان که نمیشه بریم خواستگاري!
-باشه اما حداقل می فهمم نظرش چیه!
» لیلا خانم یه فکري کرد و بعد گفت «
-پس تو فعلا جلو نیا!وقتی م که صدات کرد یادت نره حتما بهش بگو حاج آقا که لجبازي نکنه!بابا و آقاجون بهش نگی آ!
-نه،خیال تون راحت باشه!مرسی مامان جون!مرسی!
-ایشالا مبارك باشه!برم ببینم چی میشه!به امید خدا!
» لیلا خانم رفت تو سالن و تا رسید به حاج عباس و گفت «
-خب،خسته نباشین حاج آقا!
-مونده نباشی خانم!
-عجب شبی بودآ!
-آره!عجب شبی بود!نشناختمش!
-کی رو؟!
-دختر حاج حسن رو!راستش خیلی ناراحت شدم!
-چرا؟
آخه چرا باید من یه همچین برادرزاده اي داشته باشم و وقتی به هم می رسیم نشناسمش!
-خب تقصیر خودتونه دیگه که با هم قهرین!
romangram.com | @romangram_com