#بوی_نا_پارت_101

-نگین!

-بازم بگو!

-نگین!

و بعد یه جمله ي قشنگم گفت!ولی اونقدر آروم که نه عمه خانم شنید و نه من! «

تو همین موقع م ،حاج عباس وارد سالن شد و همه از جاشون بلند شدن و پشت سرشم حاج حسن و هر دو خانماشون رو صدا کردن که بلند شن برن خونه!هر چی عمه خانم اصرار کرد که شام بمونن هیچکدوم قبول نکردن!حاج عباس و لیلا خانم و مهرداد راه افتادن اما درست قبل از رفتن،مهرداد شماره موبایلش رو داد به نگین و شماره ي نگین رو گرفت!هر دو تام فقط تونستن یه نگاه به هم بکنن اما این یه نگاه خداحافظی نبود!

شب حدود ساعت نه بود که حاج عباس اینا رسیدن خونه شون و لباساشونو عوض کردن و حاج عباس تو سالن بزرگ خونه شون رو یه کاناپه نشست و پاش رو دراز کرد یه طرفش و پري زود براش چایی آورد و بعدش میوه و این چیزا!

» آقا مهرداد وقتی از اتاقش که طبقه بالا بود اومد پایین،لیلا خانم رو صدا کرد تو یه اتاق و گفت

-مامان جون یه چیزي می خواستم بهتون بگم!

-چی شده؟

-راستش چه جوري بگم؟
-طوري شده؟

-نه!طوري که نه!اما من خیلی از نگین خوشم اومده!

» لیلا خانم خندید و گفت «

-خودم فهمیدم!

-حالا نظر شما چیه مامان جون؟

-خوبه عزیزم!عالیه!فقط از نظر این که ممکنه براي بچه تون خطرناك باشه!البته اونم اگه تحت نظر پزشک باشین و آزمایش و این چیزا بدین مشکل پیدا نمی شه!

-پس شما موافقین!

-آره اما بابات رو که می شناسی!خدا کنه لجبازي نکنه!

-شما باهاش صحبت می کنین؟

-آره!حتما!بذار فردا که خونه س باهاش حرف می زنم!

romangram.com | @romangram_com