#بوی_نا_پارت_103
-تقصیر من!خدا از اون ظالم نگذره که همه ش منو حرص می ده!
-بالاخره باید این کینه ها رو بذارین کنار!شاید یه وقت مجبور شدیم که!...
-مجبور شدیم که چی؟!
-یعنی آدم مجبوري م که باشه باید با همدیگه آشتی کنه!
-من هیچوقت با این آدم آشتی بکن نیستم!
-برم یه چایی دیگه برات بیارم؟
-نه،یه خیار پوست بکن بخورم!
-چشم حاج آقا!
» لیلا خانم یه خیار برداشت و شروع کرد به پوست کندن و گذاشت تا خود حاج عباس به حرف بیاد که اومد
-دیدیش؟
-کی رو؟
-نگین رو!ماشالله خیلی خوشگله ها!
-آره!
-خیلی م خانه!ازش خوشم اومد!
-آره،دختر خوبیه!
-می گم آ!تو کوك این پسره بودم!یه جورایی به نگین نگاه می کرد!
-من حواسم بهش نبود!
-ما رفتیم تو حیاط اینا چیکار می کردن؟
-هیچی!نشسته بودن!
romangram.com | @romangram_com