#بت_پرست_پارت_99

نیما:انتقام...انتقام از کسایی که خانواده اشو ازش گرفتن...

با تعجب گفتم:چه جوری شد؟...یعنی چی شد که نساخت...

نیما:اونم کشتن...مثل پدر مادرمنو و ....

مکث کرد آروم گفتم:مادر من...

نیما تایید کرد... مطمئن بودم این کارو خواهم کرد ولی هنوز یه چیزی مونده بود...

-نیما؟...مامان می خواسته این کار انجام بشه؟...

نیما سرشو به علامت نفی تکون داد...

نیما:هیچ کس نمی خواسته... ولی بعد از مرگ اونا به خاطر تصمیم پدربزرگ عمو...یعنی بابات تصمیم می گیره بسازش... به خاطر داداششو زنش...

با تعجب گفتم:پس محمد این وسط چی کارست؟...

نیما با حرص بلند شد و رفت جلو پنجره می دونستم به هیچی نگاه نمی کنه... فقط داره فکراشو مرتب می کنه با یه لحن خشداری که انگار داره از قعر چاه بیرون میاد گفت:نمی دونم...

می دونستم می دونه... نمی تونه بگه... یا شاید هم صدای نیما پیچید تو گوشم:نیومدن ختم مامان بابام...

با تعجب به پشتش نگاه کردم... نیما گفت:تنها کسی که مونده بود واسم عموم بود وخالم و خانواده اش... و یه دختر عمو که از گشنگی دادوبیداد می کرد و شیر مادرشو می خواست... چه جوری می شد حالیش کرد مادرش مرده...کشتنش...

همونجوری داشتم به پشتش نگاه می کردم...باورش واسم سخت بود...

romangram.com | @romangram_com