#بت_پرست_پارت_100
لبامو خیس کردمو پرسیدم:خالت خیلی دوست داره...
نیما با تمسخر گفت:محسن محتشم هم مادر تو رو دوست داشت....
می دونم منظورش بابا یلدا بود...محمد هم گفت عاشقش بوده...یعنی واقعا؟
سرمو انداختم پایین و شروع کردم به ور رفتن با انگشتام... نیما برگشت سمتم...اومد جلوم نشست و گفت:اونا ضرر کردن... به دوست داشتن اهمیت ندادن... مثل بقیه... حالا خالم آرزو داره یه بار یادگار خواهرشو تو بغلش بگیره یا محسن هنوز با حسرت به تو نگاه می کنه و مسعود...
یه کم مکث کردو گفت:پسرش عاشق دختر همون شده...دختر اون....
پس اسم بابای محمد مسعود بود که پسرش محمد عاشق من شده...
نیما: فردا باید بری پیش محمد...
با تعجب نگاهش کردم که که گفت:خودم ترتیبشو می دم...نباید حرفایی که می خوای بزنی رو از الآن تمرین کنی...محمد می فهمه... در مورد اون باید در لحظه تصمیم بگیری...حتی اگه خرابکاری کنی...
تایید کردم که نیما گفت:
-منتها باید هدفتو از قبلش مشخص کنی...بین تو می خوای بری اونجا تا بهش بگی دور و برت نچرخه... کار ما از دوستی و این حرفا گذشته... اگه خر بازی درآورد تهدیدش کن... تهدید منو نسبت به مادرش...یا از احساسی که نسبت بهت داره استفاده کن... اگه گفت نه سعی کن بهش بگی موضوع های مهمتری هم هست... مثل سفر ما برای ساخت اون هتل... می خوام نقشه مونو بفهمه... باید راجع به یزدی بفهمه... باید بره دنبال اونا....
نیما دست کرد تو موهاش و گفت:حالا برو... سعی کن بخوابی...برو یکی از اتاقای بالا به جز اتاق من در بقیه اشون بازه...
***
romangram.com | @romangram_com