#بت_پرست_پارت_101

توی یه کوچه فرعی داشتم راه می رفتم...حتی نفهمیدم این سفر چی هست؟... که یهو یه پسره جلوم سبز شد...یعنی تو روحتون که نمی ذارید دو دقیقه آدم نفس بکشه...پسره یه کاپشن لی و شلوار لی مشکی پوشیده بود...کاپشنش از این خز دار دهاتیا بود... ابروهاشو شیطونی برداشته بود و دماغشو عمل کرده بود... لباش معمولی بود و پوستش سفید!

با عصبانیت گفتم:نه اجاره داریم نه رهن....همشون پیش فروش شده رفته....

راه افتادم سمت پسره که تا رسیدم نزدیکش دستشو گذاشت رو شونم...خواستم بزنمشو در برم که یه پارچه سفید و هیچی....

***

صدای یه پسره می یومد صداش غریب بود:بابا، این که غزله....

بابا پسره:چی گفتی؟... این غزله؟...

این به درخت می گن.... فکر کنم یه ناله شنیدن اونا که پسره گفت:به هوش اومد...

صدای پاش می یومد که به من نزدیک میشد دستشو گذاشت رو صورتمو گفت:غزل می شنوی؟... حالت خوبه...

تا صداها واسم واضح شده بود... این که صدای خواستگارم بود... تو ترم آخر گیر داده بود یا تو یا یکی دیگه... این خلم لابد منو دزدیده تو این گیر و دار بگه بیا با هم ازدواج کنیم...

شهروز:غزل با من حرف بزن...

باباش گفت:شهروز بیا برو بیرون...

صدای باباش هم چقدر آشنا بود...کی بود؟...آهان...لذتیه است دیگه...یزدی... حالا یادم اومد...شهروز فامیلیش یزدی بود ...تو روح تو و بابا پدر سوختت...لابد می خواستی بیام بشم عروس لذتیه... که یه بار تو یه بار بابات...

لذتیه:به به... خانم مهندس ستوده بالاخره به هوش اومدین؟ ...

romangram.com | @romangram_com