#بت_پرست_پارت_102


حیف که الآن حرفم نمیاد...چشمامو باز تر کردم...لبامو خیس کردم... سرم یکمی گیج می رفت... خود شکم گنده اش بود... مرتیکه عوضی...اینجا شبیه خونه نبود... بیشتر شبیه سالن بسکتبال بود... چقدر هم که من بسکتبالیست بودم هه...

لذتیه:نمی خوای جیغ و داد کنی؟... ناله و نفرین چه طور؟ ....

بابا مردم پول ندارن بخورن این چه دلش خجسته اس...

لذتیه:خب...حالا که دختر خوبی هستی... می خوام ازت یه سوال بپرسم...

با لحن مسخره ای گفتم:به شرطی که قول بدی بهم آبنبات چوبی بدی...

صدام خش دار شده بود... گلوم می سوخت... لذتیه با صدای بلند خندید و گفت: خوشم اومد... معلومه یه ستوده ای... خب حالا جواب منو بده...چرا تو رو کردن مسئول ساحل؟...

چه سوال آشنایی... الآن یادم اومد خودم از نیما پرسیده بودم ... نیما هم گفت خودمو بابا ، ریسک داره... به بقیه هم اعتماد ندارم...چقدر جالب می شه بهش بگم که بهت اعتماد نداره... نمی دونم قضیه گیر افتادن مرادی رو می دونه یا نه ... بهش نگاه کردمو نالیدم:اول آبنبات...

بلند بلند دوباره خندید... تابلو بود داره لذت می بره که اینطوری جوابشو می دم...

چشماشو بست و داد زد: مجید ... مجید... بیا اینجا ببینم...

تازه یاد زیر زمین نیما افتادم... البته اونجا خیلی های کلاس تر بود... منم جای بهنام... یا ابوالفضل عباس... خدایا به امید تو...

با حرص گفتم:چون محمد عاشقمه....

با حرص گفتم:چون محمد عاشقمه....


romangram.com | @romangram_com