#بت_پرست_پارت_103

یزدی پکی زد زیر خنده... رو آب بخندی خپل گنده... یهو نیششو بست... بعد از یکمی مکث گفت:

-راست می گی ... تو مهمونی معلوم بود ... اون روز هم تو شر کت...

اومد دو زانو جلوم نشست... دستشو گذاشت رو گونه ام...و یکم فکر کردو گفت:آره... هم خوشگلی ...هم خوش هیکلی ... پسر منم می گه عاشقت شده...

خودمو به دیوار چسبونده بودم... تو روح تو و پسرت با هم توله سگ بی دین ...چه قدرم خودم دین دارم...

یزدی بلند شد کلافه بود ... تابلو بود انتظار یه جواب دیگه از منو داشت ... می خواد چی کار کنه؟... لابد می خواد ...

یزدی با یه صدایی که از ته چاه می یومد گفت: با کی قرار داشتی؟...

یعنی چی؟...قرار چیه؟... لابد بحث مهمیه دیگه...بی خیال گفتم:با محمد...

نمی دونم چرا نگفتم پدرم یا نیما... حداقل اش این بود که...

تا خواستم حداقل یه کارو بسنجم یزدی زد زیر خنده ... این یارو هم چقدر می خنده... خدایا خودت ضایعش کن... خدایا خودت...

تا خواستم بقیه دعاهامو بکنم یه پسره دویید تو و گفت : آقا، پلیس...

یزدی با عصبانیت گفت: چی می گی مجید؟...

مجید با عجله گفت:آقا هر چی مدرک بود اینجاست...

یزدی هم دویید بیرون...

romangram.com | @romangram_com