#بت_پرست_پارت_104
منو یادت رفت جناب لذتیان... با حرص یه خورده وول خوردم... دستم درد می کرد... خدا کنه به خاطر این طنابا خراش نیافتاده باشه رو دستم...یه صداهایی از بالا می یومد که نفهمیدم چیه... خیلی هم سعی در فهمیدنشون نداشتم...گلوم هنوز می سوخت و دستام هم می خارید... به کتونی های چسبیم نگاه کردم... چه روز بدی بود...الآن ساعت چند بود؟...
با شنیدن صدای غزل غزل سعی کردم گوشامو تیز کنم... حالا شناختم....
محمد:غزل ...غزل کجایی تو؟...
اصلا حال و حوصله جواب دادن نداشتم که یهو صدای داد محمد بلند شد:یعنی چی نبودن؟...تا پیدا نشده حق ندارین برین بیرون...
بی صدا داشتم فکر می کردم و به کتونی چسبی هام نگاه می کردم که یهو پاهای یه نفرو جلوم دیدم...بابا کتونیات تو روحت...
سرمو آوردم بالا که به صورت عصبانی محمد نگاه کردم...
محمد با عصبانیت گفت:چرا جواب نمی دی؟...
بهش نگاه کردمو گفتم:شما؟...
با حرص نگام کرد و خم شد که بازم کنه... یهو یه زن چادریه اومد تو اتاق ... بابا اوشگله... البته من که هیچی از صورتش نفهمیدم... به جز یه دماغ و یه ذره پوست...
چادریه:وای... جناب سروان پیداش کردین... اجازه بدین من بازش کنم...
با نفرت به اون که خم شده بود نگاه کردم... یه نگاه هم به محمد انداختم... داشت حرص می خورد... لابد از شمایی که بهش گفتم...
محمد آهسته گفت:بیاریدش بیرون... با احتیاط...
romangram.com | @romangram_com