#بت_پرست_پارت_105
و رفت بالا... خیلی تند رفتش بالا... دختره سه سوت دستامو باز کرد و دستشو گرفت جلوم که بلندم کنه که دستشو کنار زدم... خیلی شبیه یه نفر بود...خیلی...خودم بلند شدمو با لحن تمسخر آمیزی گفتم:خودم دنبالت میام...
دختره با ناامیدی نگام کرد... چشماش طوسی چشمای خودم بود... همون طوسی...صورتش سفید بود... بینیش نسبتا گوشتی... لب هاشم نازک بودن...
با همون لحن اضافه کردم:اگه هم در رفتم می تونی شلیک کنی...
دختره راه افتاد منم دنبالش... از همون زیرزمین ماننده خارج شدیم...اوه این جارو... دو سه تا پلیس زن...ده بیست پلیس مرد اونجا بود... یه حیاط بود قد مال نیما منتها چمن کاری شده... برعکس خونه های ما که همه درختای بزرگ بزرگ... حتی واسه ماشین ساختمان جداست... یه راه پهن ماشین رو که سفید رنگ بود... یه استخر بزرگ... یه دونه از این تاب خارجیا و عمارت سفید رنگ...
محمد با عصبانیت گفت: یعنی چی که نمی تونیم در گاو صندوقو باز کنیم؟... بشکونیدش... یه کاریش بکنید... خیر سرتون پلیسید ...
یه یارو که معلوم بود مسئول این کاره با ترس و لرز گفت:جناب سروان قرار نبود...
محمد داد زد :هیچ عذری و قبول نمی کنم...
یارو که دیگه انگار داشت نفسای آخرو می کشید و اینا رو فقط به خاطر وصیت نامه اش می گه گفت:اینارو طوری ساختن که هیچ کس جز خود شخصی که وسایلشو داره نمی تونه باز کنه...
محمد که انگار یکمی قانع شده بود رفت سمت لذتیه و گفت:خب...
لذتیه که تابلو بود از محمد میترسه گفت:نمی دونم...
دروغ از این مسخره تر می شد؟... با صدایی که همه بشنون گفتم:نیما می تونه بازش کنه...
محمد به لذتیه نگاه کرد... منم بهش نگاه کردم... رنگ لذتیه پرید... یعنی حرف منو تایید کرد...
محمد:همه رو بردارین ببریم پاسگاه...
romangram.com | @romangram_com