#بت_پرست_پارت_106
خودشم جلو جلو رفت... ماهم پشت سرش...
***
محمد به شهروز اشاره کردو گفت:این کیه...
با بی خیالی گفتم:شهروز یزدی...
محمد که انگار خیلی چیز مهمی گفتم گفت:خیلی خب... کمک خیلی بزرگی کردین... حالا می شه بگی از کجا می شناستت؟...
با همون لحن بی تفاوت گفتم:می شناستون...راستش هم کلاسیم بود...
محمد دستشو کرد تو موهاشو و گفت:واسه چی دزدیدت...
به شهروز اشاره کردمو گفتم:ایـــــــــــــن؟... نه بابا... این عرضه نداره خودشو نگه داره... کار باباشه...
محمد یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت که با حرص گفتم:چیه؟... باور نمی کنی؟... از خودش بپرس... تو دانشگاه بهش می گفتیم شهروز شاشو...
محمد داشت لباشو بهم می مالید نخنده... شهروز هم سرشو انداخته بود پایین و از خجالت سرخ شده بود... بی خیال گفتم:خب...
romangram.com | @romangram_com