#بت_پرست_پارت_107

محمد یه نگاه کردو گفت:باباش چرا دزدیدتت؟...

لحنش مثل کسایی بود که داره با یه دختر پنج شش ساله حرف می زنه... مطمئن بودم که اگه یه جواب قانع کننده بهش بدم بهم شکلات هم می ده!...

شروع کردم:والا من تازه به هوش اومدم که همین بابای این اومد گفت ازت یه سوال می پرسم... بعد منم گفتم بپرس... بعد اون یکمی شکمشو تکون دادو....

محمد یه پوف کشید... حقته بچه خودتی...

محمد:درست جواب منو بده...

یه پامو انداختم رو اون یکی و گفتم:اصلا برو بگو مافوقت بیاد اینجا...من به پایین تر از سرهنگ جواب نمی دم...

محمد دوباره یه پوف کشیدو به شهروز نگاه کرد... انگار نمی خواست جلوی اون باهام حرف بزنه...یهو داد زد:بیات... بیات...

یه سربازه اومد تو احترام نظامی دادو گفت:بله؟...

محمد:این آقا پسرو ببرید پیش بقیه...

وقتی شهروز رفت محمد تلفنو از رو میزش برداشت و گفت:زنگ بزن یکی بیاد دنبالت...

با لحن مسخره ای گفتم:بابام سفره...

یه ذره نگاهش کردمو مثل این دختر فراریا گفتم:مامانم هم مرده....

محمد نشست و با همون لحنش گفت:خب پس باید امشبو باز داشتگاه بمونی تا پدرت از سفر برگرده...

romangram.com | @romangram_com