#بت_پرست_پارت_108
بابا این پسره خله...دیوونه روانی... الآن باید این یه شکایت نامه بیاره من به جرم آدم ربایی از اینا شکایت کنم... حالا خوبه نگه تو یزدی و دارو دستشو گرفتی...
محمد:خب...خانم ستوده می شه بفرمایید یزدی واسه چی تورو گرفته بود...
با بی خیالی گفتم:می خواست ببینه که چرا اونروز تو تو شرکت ما بودی؟...
محمد مسخره نگام کردو گفت:می خواست ازت همین سوالو بپرسه که دزدیدت؟...
تو روحت...
با لحنی که سعی می کردم حرصی نباشه گفتم:نیما خیلی آدم حسابش نمی کنه...
محمد:خب جوابتو چی بود؟...
با شیطنت گفتم:بهش گفتم اومده بود بگه اگه زن من نشی خودکشی می کنم...
محمد یه دقیقه مات بهم نگاه کرد... وقتی معنی حرفمو فهمید با حرص دوباره داد زد: بیات... بیات...
بیات اومد جلو در و احترام...محمد بدون این که آزاد بده گفت:بگو کاظمی بیاد اینجا...
بیات دوباره احترام گذاشت و رفت...منم مثل بز نشسته بودمو داشتم درو دیوارو نگاه می کردم...
که یهو یه آقای نسبتا مسنی اومد احترام گذاشت... یعنی من می میرم اگه این محمد مجبور نشه به یکی احترام بذاره...
romangram.com | @romangram_com