#بت_پرست_پارت_109
محمد برگشت سمتشو گفت:خب...
آقاهه یه سری برگه داد بهشو محمد گفت:مرخصی...
اون آقاهه هم احترام گذاشت و رفت...محمد شروع کرد به خوندن برگه ها که یهو چشماشو ریز کردو گفت:واسه این دزدیدتت که بپرسه چرا نیما تو رو مسئول پروژه کرده...
بهم نگاه کرد... انگار باورش سخت بود که تا این حد نقش داشته باشم...
محمد ادامه دادو گفت:تو هم گفتی........ چون سروان محتشم..... عاشقته....
تو هم گفتی چون سروان محتشم عاشقته.... خب این همه مکثش واسه چی بود؟...
محمد یه نگاه دیگه بهم کردو گفت:تا کی می خوای مدام به همه....
نذاشتم جملشو کامل کنه که گفتم:فکر کنم پدرم دیگه از سفر برگشته... می تونم یه زنگی بهش بزنم؟...
محمد با حرص بهم نگاه کردو تلفن رو میزشو جلوتر کشید...
شماره نیما رو گرفتم...
نیما:غزل من الآن جلو در کلانتری ام وانمود کن داری با بابات حرف می زنی...
-بابا به خدا تقصیر این یزدی شد دیر کردم...الآن هم تو کلانتری()اَم...بیاین دنبالم...
نیما با لحن شیطونی گفت:باشه دخترم...
romangram.com | @romangram_com