#بت_پرست_پارت_110
-خداحافظ...
گوشی رو گذاشتم و به محمد نگاه کردم که دیدم داره با برگه ها ور می ره...
اومد روبروم نشست و گفت:جدا نیما چه فکر کردی تو جقله بچه رو گذاشته مسئول پروژه به اون بزرگی... با اون هدف بزرگ...
با بی تفاوتی گفتم:گفت ممکنه تو زبون بچه ها رو بهتر می فهمی... بالاخره هم سن و سالید محمد که می خواد بچه بازی کنه تو هم باهاش بچه بازی کن...اینقدر هم بهونه نیار...
یه لبخند شیطنت آمیز زدمو گفتم:البته... ممکنه که به همسر آیندش....
با نگاه محمد حرفمو خوردم...بابا عشق و عاشقی تا چه حد؟...
یه پوزخند زدوگفت:تو با نیما؟...
یعنی ها من موندم من چمه؟....
محمد یه لبخند زدو گفت:خب تبریک می گم عروس خاله عزیزم...
-البته اگه نیما قبول کنه توضیحات خالشو بشنوه....
محمد یهو داد زد:بیات... بیات...
این بیات بدبختم باور کن قید پایان خدمتشو بزنه در بره از دست این...
romangram.com | @romangram_com