#بت_پرست_پارت_111

بیات احترام و اینا رو رفت که محمد گفت:به خانم محتشم بگید بیان اینجا...

اوه... لابد از فامیلاشونه... لابد یلدا خانمه...چه خانم محتشمی می کنه....یعنی می گه!

همون چشم توسی اومد و احترام گذاشت...

محمد یه نگاهی کردو گفت:اتاق بازجویی رو آماده کنید... ایشون حرف نمی زنن... خودمم بازجویی می کنم...

تا خواست دادم در بیا صدای آشنا اومد...

نیما:به به پسر خاله عزیزم...خوبی؟... خاله خوبه؟...

رو کرد به همون چشم توسیه و گفت:رویا خانم... حالتون خوبه؟... بابا خوب هستن؟...

دختره سرشو انداخت پایین که محمد گفت:مرخصی... می تونی بری...

نیما: چی کارش داری بذار بمونه اینجا.

به نیما چه ربطی داشت رویا.

رویا:من برم دیگه. آقا نیما. درست نیست جلو دختر عمموتون.

نیما یه نگاه خوشگل بهش انداخت و گفت:باشه. ولی هر وقت غزل نبود میاما. یادت نره.

رویا سرشو تکون داد. من که گیج شده بودم.

romangram.com | @romangram_com