#بت_پرست_پارت_112


محمد وایساده بود...لباس سورمه ای آستین بلند با جین مشکی...نیما کت اسپرت شیری رنگ پوشیده بود..جفتشون رو چونه اشون چال داشتن ولی چون نیما روشن تر بود چالش بیشتر به چشم می خورد...

نیما:چرا نمی خوای ازش بازجویی کنی؟...

نشست... محمد هنوز وایساده بود و به روبروش نگاه می کرد...

نیما:اوه... فهمیدم... بدون اون گاوصندوق که باز نمی شه هیچ مدرک درست و حسابی ندارین...

محمد برگشت سمت نیما:خب...یه شاهد داریم که...

نیما پرید وسط حرفش:که پزشکی قانونی عدم صلاحیتشو واسه شهادت داده...

نیما یه لبخند زدو گفت:دیگه چی دارین؟...

محمد لبخندی زدو رفت پشت میزش نشست و شروع کرد به یادداشت کردن چیزی...

نیما هم همونجوری نشسته بود... محمد آروم گفت:امشب بیاین خونه ما...

نیما با تعجب بهش نگاه کرد...شاید چند ثانیه... بعدش محمد آروم گفت:من بهتون کمک می کنم... اگه...

نیما با حرص گفت:اگه چی؟...

محمد آروم گفت:که ثابت کنی محسن عَ...یعنی خانواده تو کشته...


romangram.com | @romangram_com